مدرسه رو نمی خوام
صبحی مادری برای بیدار کردن پسرش رفت.
مادر: پسرم بلند شو. وقت رفتن به مدرسه است.
پسر: اما چرا مامان؟ من نمی خوام برم مدرسه.
مادر: دو دلیل به من بگو که نمی خوای بری مدرسه.
پسر: یک که همه بچه ها از من بدشون می یاد.
دو همه معلم ها از من بدشون می یاد.
مادر: اُه خدای من! این که دلیل نمی شه.
زود باش تو باید بری به مدرسه.
پسر: مامان دو دلیل برام بیار که من باید برم مدرسه؟
مادر: یک تو الآن پنجاه و دو سالته.
دوم اینکه تو مدیر مدرسه هستی!!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم خرداد ۱۳۹۱ ساعت 15:14 توسط فرخنده مهران پور
|

قلمی خواهم ساخت از نی باغ بهشت جوهر ازشیشه ذات کاغذازصفحه ی دل