دخترک ودست پدر

دختر کوچولو و پدرش از رو پلی میگذشتن.
پدره یه جورایی می ترسید، واسه همین به دخترش گفت :
«عزیزم، لطفا دست منو بگیر تا نیوفتی تو رودخونه.»
نه بابا، تو دستِ منو بگیر.. پدر که گیج شده بود با تعجب پرسید:
دخترک جواب داد: اگه من دستت را بگیرم و اتفاقی واسم بیوفته،
امکانش هست که من دستت را ول کنم.
من، با اطمینان، میدونم هر اتفاقی هم که بیفته
+ نوشته شده در یکشنبه ششم اسفند ۱۳۹۱ ساعت 23:26 توسط فرخنده مهران پور
|

قلمی خواهم ساخت از نی باغ بهشت جوهر ازشیشه ذات کاغذازصفحه ی دل