چه کسی می داند؟!

کاش می شد روزی
پشت هر پنجره ای
یک گل مهر بکاریم ولی....
زندگی پوچی هست....
زندگی هیچی هست.....
زندگی لحظه ی ناب غم و اندوه من است...
چه کسی میداند؟!
پشت این پنجره را نور خدا می باید...
از ازل تا ابدم یاد خدا می خواهد...
چه کسی میداند!....
که دلم غصه ی دیدار خدا می شنود...
چه کسی می داند؟!....
چه کسی می داند؟!....

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت 18:48 توسط فرخنده مهران پور
|
قلمی خواهم ساخت از نی باغ بهشت جوهر ازشیشه ذات کاغذازصفحه ی دل